شبی در اتـوبـوس شهری

 در ایستگاه اتـوبـوس منتظر اتـوبـوس بودیم که سـر و کـله ی  اتـوبـوسـی پـیـدا شـد و با ایـسـتـادن اتـوبـوس در برابر ایستگاه مشاهده نمودیم که که افراد چون ارتشی آما ده ی حمله برای ورود به اتـوبـوس دست و پا می شکنند ، هم مال خود را و هم مال دیگران را . نه احترام به بزگـتری برای ورود نه ..... البته این اعمال می تواند به چند دلیل باشد

1 . عدم آموزش شیوه ی صحیح سوار شدن به اتـوبـوس ها

2 . بالا رفـتن قـیمـت بـنـزیـن و به طبع آن بالا رفـتـن قـیـمـت سواری ها و رغـبـت افـراد برای اسـتـفاده ی بـیـشـتـر از سـرویـس های عـمـومی و عـدم وجود اتـوبـوس های کافی

3 .  وجود فـرهـنگ والای احـتـرام به دیگـران در میان ما

پـس از سوار شدن بر اتـوبـوس و کـسـب مکانی برای نـشـسـتـن ، به قـدرت فـوق العاده ی بانوان گـرام ایرانی در تصرف صندلی های اتـوبـوس حتی در بخـش مـردانه  نـیـز پی بـردیم و فـهـمـیـدیـم که اگـر در نـزد راننده ی گـرامی نـیـز صـنـدلی بود آنها آن صـنـدلی را نـیـز فـتـح می کـردند .

به قول یکی از دوستان گـرامی که : چـنـگـیـز اگـر زن بود نه نـیـم جهان که تمام جهان را فـتـح می کـرد حـتی امکان داشت امریکا را نـیـز کـشـف و فـتـح کـنـد .

پـس از این موارد بایـد به عـدم وجود هـر گونه آلودگی صوتی در اتوبوس ها اشاره نمـود که در این مورد مردان پا به پای بانوان گـرام  تـرک تازی و یکه تازی می کردند و با نغمات ملکوتی خود  گوش جان را به نوازشی خراش گونه میهمان می نمودند

با ورورد تعدادی از جوانان  و نوجوانان پاک ایرانی  به اتـوبـوس و مراجعات آنها به قسمت نهایی قـسـمـت فـتح شده ی آقایان به این نکـته پی بردیم که ادامه ی بازار چـشـم چـرانی خـیـابان ها به اتـوبـوس انـتـقـال پـیـدا نموده و بازار به گـرمی بازارهای بورس وال استریت  گـرم می باشد و تمامی جوانان به آن سـمـت چـشـم دوخـتـه اند . ما که سمت خانم ها را نـدیـدیـم اما کـرشمـه و ناز زیادی باید در آنجا خوابـیده باشد که چـنـیـن مـشـتـری های پـر و پا قرصی دارد و الا چه دلیلی دارد که جوانان پاک ایـرانی که در برخی از مراسم مذهـبی جان فـشـانی ها می کـنـنـد دسـت به چـنـیـن اعـمالی زنند ( حـتما حکمتی بود )، الـبـتـه من به یاد این آیه افـتاده که « انما المومنون اخوه » و براساس این آیه این برادران به افـراد آن سمت به چـشـم یک خواهـر می نگـرند و در چـنـیـن نگاهی گـناهی نـیـسـت ( خدایا ما را به خاطر تهـمـتی – چـشـم چـرانی ، هـوس رانی -  که به این جوانان پاک ایرانی  زدیم ببخشای ). البته باید این را نـیـز بگویم که بالاخره باید از یک جایی هـمـسـر پـیـدا شـود دیگـر و چـه جایی بهـتـر از این جا ، چون به محض پـسـند فـرد می توانـیـد تا دم در خانـشـان برای یادگـیری آدرس  و برای انجام امر نیک خواستگاری اقـدام شود .

به این می اندیشیدم که آینده سازان مملکت همین جوانان خواهند بود ؟ خدا ما را نجات دهد و نپـسـنـدد که جاهلان بر عاقلان حکومت نمایند و جاهلان را عاقل نماید .

از این موضوع که بگذریم در اتـوبـوس که بودیم دو عدد بانو( فاتح ) که در پـشـت سـر ما نـشـسـتـه بودند در باب ماه مبارک رمضان سال 89 صحـبـت می نمودند و می گـفـتـنـد که گـرفـتـن روزه در تابستان امری سـنگـیـن می باشد و شکایت می نمودند که مردم چـرا ایـنگـونه شدند و ایمان ها و اعـتقـادات ضـعـیـف شـده و دیگـر مردم کم روزه می گـیرند و عده زیادی از مردم با بی شـرمی کامل در انزار عمومی به روزه خواری می پـردازند و کسی نیست آنها را هدایت نماید .

نمی دانم چه شد که ناگاه صحبت آن دو بانوی ارجمند  به دشت پـربلای کربلا کـشـیـد و از بزرگ سرباز در قـنـداقـه ی حضرت سید الشهدا  حضرت علی اصغـر سخن می گـفـتـنـد و می گـفـتـنـد که آنها به آن طفل صغیر نیز رحم ننموده و ذره ای آب به او ندادند و..... شاید به خاطر اینکه تـشـنگی بر اثـر روزه در گـرمای تابستان را با تـشـنگی کـربـلا قـیاس می نمودند ، شاید 

ما نیز نفهمیدیم که چرا در این موقع از سال بحث از ماه رمضان سال بعد می نمودند . شاید از دوراندیشی آن دو بانوی گرام خبر می دهد و شایدهای دیگر .....

در حـیـن گوش نمودن به صحـبـت دیگـران ومـشاهـده ی  انجام برخی اعمال نکو ، ناگه متوجه شدیم که شلوار مان ( قدیمی ها بخوانـنـد تـنـبان ) به چـیـزی چـسـبـیـده است ،که دیدیم ای دل غافل ، یکی از بافـرهـنگان ایران چون نمی خواسته آدامس خود را در خـیابان یا کـف اتـوبـوس بـیانـدازد در پـشـت صندلی که جلوی ما بود چـسـبـانده و با طعـم نکوی توت فـرنگی ما را مزین نموده است . با هـزار1 زحمت در همان مکان شلوار خود را کمی پاک نموده و تا جایی که توانـسـته آدامس را نیز از پـشـت صندلی برداشـتـیم و در دل گـفـتـیـم که در این ماجرا خود نـیـز مقـصـر بودیم که اگـر مراقـب بودیم این بلا بر سـر نمی آمد. این بود که به سفارش یکی از بزرگان در باب مراقبه پـی بـردیـم و خدا را شکـر نمودیم که توانـسـتـیـم با پاک نمودن آدامس خـدمتی بر خلق الله نماییم و لعنت بر آنان فـرستادیم که خواهان زیبایی خیابان ها نـیـسـتـنـد .

این گذشت تا آنکه دو عدد کودک با دو پای کودکانه نرم و نازک چـسـت و چابک به کنار یکدیگر نشـسـته و باب صحبت را گـشوده و در مورد کارتون های ( با فـرهـنگ ها بخوانند پویا نمایی ) خود یا به قـول امروزی ها انیمیشن های خود داد سخن سر می دادند. یکی می گفت من پاندای کونگ فوکار دارم تو چطور؟  آن یک بحث از دیو و دلبر نمود و رشته ادامه داشته تا بتمن و خرمن و دیگر من ها . یک جمله ی جالب از یکی از این کودک ها شـنـیـدیـم و آن این بود که من به اندازه ی یک کیسه کارتون دارم اما مامان گرامی آنها را مستور و قایم نموده است.

گـفـتـیـم چه بچه ی دلیری که در حضور مادر چنین درشت گوید و شاید مادر دل می گفت : بگذار برسـیم خانه استخوانت می شکنم . والله اعلم

 ما ماندیم که این مادر کار نکویی نموده که کودک خود را از تعدادی از این جنگولک بازی ها دور نموه است یا نه ؟  پاسخ با شما

حال با دستانی آدامسی به ایستگاه مورد نظر رسیده و دنبال بلیط های گرام برای پردازش می گشتیم که الحمد لله یافـت شد و ما نـیـز با یک خـسـته نـباشـید ( خسته نه ، باشید ) بلیط را تحویل داده و جان خود به خانه ، آنجا که وصف آرامـشـش را کـنون بـیـش از هـمیـشـه درک می نمودیم شـتـابـیـدیم .

1. با گفتن لغت «هزار» به یاد این شعر افتادیم که :

با صد هزار جلوه برون آمدی که من    با صد هـزار دیده تماشا کنم ترا  

مورد استفاده ی جوانان پاک ایرانی .

 

 

پیشگیری بهتر از درمان است

                                          « سلام »

این روزها یکی از اخبار مهم دستگـیـری ریگی است . همان که هـزار جـرم و جنایت انجام داد . راستی این ریگی از کجا آمد ( منظور مکان آمدنش نیست ) سنگ که نبود تو شن زار و کویر ، یک آدمی بود . آیا خودش به فکر انجام عملیات تروریستی افتاد یا اینکه در این راه آورندش ، شاید خودش آمد و بعد راهش را به او نشان دادند .

اگر خودش آمده بود چه شرایطی موجب شد که به این راه کشیده شود ، حتما یک علتی داشته دیگه . اما اگر خودش نیامد و آوردنش در این راه ، چطور شد که توانستد بیاورندش در این راه و چرا این همه جنایت کرد و زود تر جلویش را نگرفتند . اگر به او سلاح رساندند و او با این سلاح ها وارد خاک ایران می شد آنانی که باید جلوی او را از ورود به خاک کشور عزیز ایران می گرفتند چرا این کار را انجام ندادند  و در همان زمان ورود دستگیرش نکردند .

واقعا پیشگیری بهتر از درمان است . سازمان اطلاعات کشور به جای اینکه در این برهه ی زمانی که ایران در انواع فشارها قـرار دارد به جایی اینکه ترور دانشمندان را پیش بینی کند ( پس از سرقت دانشمند ایرانی در مراسم حج ) در پی آن است که مجرمان آن عامل  را دستگیر کند .البته همان دستگیری مجرمان نیز باز جای شکر دارد اما برای ساخته شدن یک استاد و دانشمند چقدر وقت صرف می شود و ما به جای حفاظت از آنها باید در پی قاتلین شان باشیم .

چرا در استان های مرزی همیشه اتفاقاتی چون امثال ریگی و برخی نداها شنیده می شود . آیا به این دلیل نیست که به این مکان ها به خوبی رسیدگی نشده است و مردم با هزاران مشکل دست و پنجه نرم می کنند . شاید به خاطر بوروکراسی قویی باشد که داریم و فامیل ها را بیار سر کار و متخصصین در کنار خانه خاک بخورند و برای انجام کارها باید مبالغی از زیر میز رد شود و در سطل اشغال پاکیزه رود . و نتیجه اش می شود همین ها .

البته این مواردی گفته شده یکی از عوامل بوده و شاید غلط باشد و شما می توایند ما را آگاه کنید.

ادعا از ما  قضاوت با شما

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

                                          بسم الله الرحمن الرحیم 

رحـلت خاتم انـبـیـا و سـرور اوصیا  پیامبر نور و رحمت برای عـالمیان بر تمامی ذرات عالم تسلیت باد

شهادت امام حسن مجـتـبـی و حـضـرت  ثـامن الائـمه  عـلی ابن موسی الـرضا ، آن وارثـان نـبـوت و اهـل بـیـت پـیـامـبـر و معـادن عـلم و دانـش و سـخـاوت و شـجـاعـت  بـر تـمامی جـهـانـیـان تـسـلـیـت بـاد .

لعـنـت خـداونـد بـر آنـانکـه کـه  فـرمان الـهـی و وصـیـت نـبـی را بـر زمـیـن گـذاشـتـه و قـصـد آن داشـتـنـد که از دیوار وارد شـهـر پـیـامـبـر ( شـهـر عـلـم ) نـه از در آن شـهـر  و هـر کـس از دیـوار مکـانی وارد آن شـود به راسـتـی که چون سارقان عـمل نـمـوده و دزد می باشـد . انـدوه که آنان با این عـمل سارقـانه ، نـه بـه حـق چـنـد تـن کـه بـه حـق تـمـامـی عـالـم  صـدمـه  وارد نـمـودنـد .

زیبای تکراری

هدیه به تمامی آنانکه ما را با تمام کاستها و به قول خود تحریف ها  تحمل نمودند و آنانکه که اندکی آنها را آزرده ایم . امیدواریم با خواندن این داستان تکراری اما شیرین لبخندی برلبانشان ببینیم


دو  نـفـر  بچه ی  مقـبـول  قـشـنـگ           نام ایـن سـنجـر و آن  یک هوشنگ

هـر دو  هـم بازی و  هـم قـد  بودنـد            راه  یک    مـدرسه   می پـیـمودنـد

بود   سـنجـر     نـنـر     و   دردانه            باعـث    زحـمت      اهـل    خانه

تا کـسی حـرف  به  سـنجـر  می زد            دهـنـش  کج  شـده و  عـر  می زد

به  کـسی   هـیـچ   نـمی کرد   سلام           داشـت  عادت  به  دروغ و  دشـنام

صبح ها   دیر  ز جا   برمی خاسـت           پس نمی رفت سوی مدرسه راست

بـیـن  ره  خـنـده  و   بازی  می کرد           به  دکان  دسـت  درازی  می کـرد

دسـت  و رو هـیچ نمی شـسـت به آب          چـرک می کـرد  ورق های  کـتاب

صبح ها  هـیـچ   سـر   درس  نـبـود            از کـسی در دل  او  ترس   نـبـود

روز و شب شاکی از آن طفل صغـیر           پـدر و   مادر و  اسـتاد و   مـدیـر

مـتصل  خـنـده   به  مردم  می کـرد            قـلم و کاغـذ  خود  گـم   می کـرد

 

بود  هـوشنـگ  به  عکـس   سـنجـر           پـسری  ساعی و باهـوش  و  هـنر

مادرش   دایـم  از  او  راضی  بود            اهل  خانه  هـمه از  او    خـشـنود

زودتر  از هـمه  رفـتی  سـر  درس          از خـدا  در  دل  او  بـودی  تـرس

درس می خواند شب از روی کتاب           مشق خط  کرده و می کرد حساب

 پـدرش کوشـش هـوشنـگ  چو دیـد           از پـی  تـربـیـتـش  رنـج  کـشـیـد

چـون کـه در داخـله تحـصـیـل نمود           به سوی  خارجه  تعـجـیـل   نمـود

سـیـنه اش از هـمه عـلمی پرگـشت            رفـت در خارجه و دکـتـر  گـشـت

رفـت و برگـشـت  یکی  دانـشـمنـد            پـدر و مادرش  از  وی  خـرسـند

 زن   گرفـتـنـد   برای   هـوشنـگ           از یکی  طایـفـه ی   با  فـرهـنگ

دخـتـری بود  هـنرمنـد و  ظریـف           خوشگل و باشرف و پاک و عـفـیف

دیـد هـوشنـگ و  پـسـنـدیـد  او را            از هـمه  طایـفه   بگـزید   او  را

زن و شوهـر چـو به هـم یار شدند           خانه ای  خـوب  خـریـدار  شـدنـد

روز اسباب کـشی  چـون  برسیــد            گـفـت هـوشنـگ که حـمال  آریـد

بود   حمالی  ،  تـریاکی  و  خوار           عاجـزو  مضطر و بیکـاره و زار

گـفـت هـوشنـگ : که ای بـیـچاره            از چه هـسـتی تو چـنـین بیکاره ؟

از چـه  ایـنـقـدر  کـثـیـفی  آخـر؟             لاغـر و زرد و ضـعـیفی  آخر ؟

گـفـت حمال که  گـشـتـم  عاجـز             چونکه من درس نخواندم هـرگـز

مادرم مرد و  پدر  نـیـز  بـمـرد             مـدعی مال  مرا  یکـسـره  بـرد

مـن که بی عـلم و سـلنـدر  بودم              مـدتی ایـن در و  آن  در  بودم

گه عرق خوردم و گه بنگ زدم              تا که  تریاکی و  ا لـدنگ شـدم

پس از آن ناخوش و بیچاره شدم             عاقـبـت مفـلس وایـنکاره  شـدم

کـرد هـوشنـگ چو بسـیار نـظر              دیـد او هـسـت  مـثـال   سـنجـر

گفت هـوشنـگ : تو سـنجـر نیستی؟          گفت : اری ، ز کجا  دانستی ؟

گفت این بر همه مردم حالی است             تـنـبـلی عاقـبـتـش حمالی  است

هـر که او می کـند از درس  فـرار           آخر کار شود مفـلس و   خوار

ملک الشعرا بهار – مثنوی ها – تـنـبـلی عاقـبـتـش حمالی است

نکـته ها :

هر شغلی ارزشمند است .اما ارزش ها متـفاوت است و کم و زیاد می زند. در اینجا هـدف استاد زشت دانـستـن تـنـبـلی بوده است نه زشت شمردن حمالی . چه بسا  حمالی که یک لقـمه نان حلال می برد خانه ، از هزار تا مهنـدس و دکـتری که نان حرام می برند شرافـتمند تر است .

این داستان هم مثل همه داستان هایی که در این باب گفته شده است اما زبان شعری اش آن را شیرین نموده و اینکه از آن زمان این مساله وجود داشته و دارد .

برخی از قسمت های این داستان یک مقـدار با زمان کنونی هم خوانی ندارد اما باید گفت که کل آن خوب بیان شده .

بیت های 20 تا 22 که موضوع محبوب جوانان ایرانی در همه ی دوران ها بوده است . جالبش اما بیت 23 است که زن و شوهر با تلاش هم به خرید خانه (که یکی از مکان های مهم زندگی و حتی مهم تر از جشن های چند میلیونی است) می پردازند و در ابتدا خواستگاری هم کسی از آقا هوشنگ خانه نخواسته بود ، بالاخره  رسم دوره و زمانه عوض شده و دیگر این طور نیست.



ز گهواره تا گور دانش بجوی

                                     هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ

دکـتـر محمود حسابی ، دانشمند شهـیـر معاصر در سال ۱۲۸۱ ه ش  درتهـران زبه دنیا آمد . خانواده ی او اهل تفـرش و سالها پـیـش به تهـران مهاجـرت کرده بودند. پدربزرگ  دکـتـر سفـیـر ایـران در عـراق بود و به هـمـیـن دلیل ایشان در سن ۴ سالگی به هـمـراه خانواده به بغـداد و سـپـس به بـیـروت رفـتـند و در آنجا تحصیلات دبستانی و دبـیـرستانی خود را به پایان رساندند .

پدر دکـتـر، ایشان و خانواده شان را در کودکی در بـیروت رها کرده و به ایران برگـشـته بودند . دکـتـر حسابی نوزده ساله بود که با کمک و فداکاری مادرش وارد دانـشگـاه شد و در ضمن تحـصـیـل به کار مـشـغـول بودند و در رشته ی مهندسی راه و ساختمان  فارغ الـتحصـیل شـدند . ایشان در بـیـروت تحصیلات خود را در رشته های زیـست شـناسی و ستاره شـناسی ادامه دادند .

پـس از لبـنان به فـرانسه سفـر کردند و در فـرانسه ابتدا در رشـته مهندسی برق و سـپـس در رشته ی مهندسی معـدن به تحـصـیل پـرداخـتـند و سـرانجام دکـتـرای فـیـزیک را در دانشگاه سـوربن فـرانسه به پایان رساندند. ایشان تـنها شاگـرد ایرانی آلـبـرت انـشـتـیـن در سوربن بودند و در هنگامی که انـشـتـیـن قـصد ترک کـرسی درس فـیـزیک آن دانـشگاه را نمودند به پـیـشـنهاد ایشان این کـرسی به دکـتـر حسابی داده شد.ایشان مدتی در این کـرسی بوده و سـپـس به ایران آن زمان که در بـرابـر سـوربـن هـیـچ بود برگـشـتـند.

تا آن زمان رشـته ی فـیـزیک در سطح دانشگاهی در ایران وجود نداشـت . دکـتـر حسابی برای نخـسـتـیـن بار به تدریس آن پرداخـتـند .در سال۱۳۱۲ ایشان در تاسـیـس دانشگاه تهـران شـرکت نمودند و ایشان ریاسـت دانشکده فـنی را بر عهده داشـتـند. ایشان هـمچـنـیـن دانشکده علوم را در دانشگاه تهـران تاسیس نموده و به مدت تقـربا ۱۲  سال ریاست آ را بر عهده داشـتـند .

ایشان هـمچـنـیـن چـندیـن موسـسـه ی تحـقـیـقـاتی تاسیـس نمودند که از میان آنها می توان از مرکز اتمی دانشگاه تهـران، رصد خانه دانشگاه تهـران، موسـسـه ی ژئو فـیـزیک و .... نام برد .

ایشان همواره به اهل بیت (علیه السلام) اظهار ارادت می نمودند و در مراسم سوگواری سالار شهیدان شرکـت می جـسـتـند.

دکـتـر حـسابی را پـدر فـیزیک نوین ایران لقـب داده اند. ایشان هـمچـنـیـن به زبان های آلمانی ، انگـلیـسی ، عـربی ، فـرانسه تسلط کامل داشـتـند.

دکـتـر حسابی در سال ۱۳۷۱ ه.ش در سن ۹۰ سالگی چشم از جهان فـرو بـسـتـند . پـیکـرشان بنا به وصـیت خودشان در تفـرش زادگاه ایشان به خاک سـپـرده شد .


این رستخیز عظیم که نامش محرم است

هـر که  پـیـمان  با هـو  المـوجود  بـسـت           گـردنـش از  بنـد  هـر  مـعـبود   رسـت

مومنی از عـشـق و عـشـق از مومن است          عـشـق  را نامـمکـن  ما  مـمکـن   اسـت

 عـقـل  در پـی  اسـباب  اسـت  و  عـلـل           عـشـق    چوگان  باز     مـیدان    عـمل

عـقـل  را سرمایه  از بـیـم و شک  اسـت           عـشـق را عـزم و یـقـیـن لا یـنـفک است

آن  کـنـد   تـعـمـیـر   تا   ویـران   کـنـد             ایـن   کـنـد   ویـران   کـه  آبادان  کـنـد

عـقـل  چون  باد اسـت   ارزان در جهان           عـشـق  کـمـیـاب   و   بهای   او  گـران

عـقـل   گـوید    شاد     شـو    آباد  شـو            عـشـق  گـویـد   بـنـده   شـو  آزاد  شـو

عـشـق  را  آرام   جان    حـریـت  اسـت            ناقـه اش  را  ساربـان   حـریـت  اسـت

آن   شـنـیـدسـتـی    که    هـنگـام   نـبـرد           عـشـق با عـقـل هـوس پـرور چه  کـرد

آن    امام     عـاشقـان     پـور    بـتـول             سـرو  آزادی    ز   بـسـتـان   رسـول

بهـر   آن    شـهـزاده ی   خـیـر    العـمل           دوش خـتم  المـرسـلـیـن  نـعـم   الجـمـل

چون خلافـت رشـته از قـرآن   گـسـیخـت           حـریـت را  زهـر  انـدر  کـام   ریخـت

خواست  آن  سـر جـلوه ی   خـیـر الامـم             چـون سحـاب قـبـله بـر باران  در قـدم

بـر   زمیـن    کـربلا   باریـد   و  رفـت            لاله در  ویـرانـه ها   کـاریـد و  رفـت

تـا  قـیـامـت   قـطـع    اسـتـبـداد     کـرد             مـوج  خون  او  چـمن   ایـجـاد  کـرد

بهـر حـق درخاک و خون گـردیده   است              پـس بنـای لا اله  الا الله گـردیده  اسـت       

مـدعـایـش    سلطـنـت     بودی      اگـر           خـود نکـردی با چـنـیـن  سامان  سـفـر

دشمـنـان چـون   ریگ  صحـرا   لا تعـد            دوستـان  او   به   یـزدان   هـم   عـدد

سـر   ابـراهـیـم    و     اسـماعـیل    بود            یـعـنی آن اجمـال  را   تـفـصـیـل   بود

عـزم  او    چـون  کوهـسـاران   اسـتـوار          پـایـدار  و   تـنـد  سـیـر   و    کـامکـار

تـیـغ او بهـر  عــزت دیـن  اسـت و  بـس           مـقـصـد او حـفـظ آیـیـن  اسـت و   بـس

ما سوا الله  را   مسلمان  بـنـده   نـیـسـت            پـیـش فـرعونی به  سر افکـنده   نیست

خـون  او  تـفـسـیـر   ایـن  اسـرار   کرد            ملت   خوابـیـده    را     بیدار    کـرد

تیـغ لا چون از مـیـان  بـیـرون    کـشـیـد           از  رگ   ارباب  باطل   خون   چکـیـد

نـقـش   الا الله   در   صحـرا      نـوشـت          سـطـر  عـنوان   نجات    ما   نـوشـت

رمـز  قـرآن   از   حـسـیـن   آمـوخـتـیـم            ز  آتـش   او   شـعـله ها    انـدوخـتـیـم

تـار  ما  از  زخـمه اش   لـرزان   هـنوز          تـازه  از  تکـبـیـر  او  ایـمان    هـنـوز

ای  صبا    ای  پـیک     دورافـــتادگـان           اشک ما  بر  خـاک  پـای  او    رسـان

اقـبال لاهـوری

چـنـد نکـتـه :

علامه اقـبـال لاهـوری در ایـن شعـر قـصد تـقـبـیـح عـقـل ( به آن معـنی هـدایـتگـر ) را نـداشـته  است و منـظور از عـقـل ، عـقـل هـوس پـرور و دنیـا دوست است ( توجه شود به بیت نهم ) . عـلت این امر آن است که شما با عـقـلی که دنیا را محور قـرار داده نـمی توانـیـد قـیـام کـربلا  را تـفـسـیـر کنید و شـرح دهـیـد . زیـرا که  هـیـچ عاقـل دنـیـایـی این کـار را نـمی کـند . یک عاقـلی هـم ایـن کـار را انجام دهـد در پـشـتـوانه ی ایـن عـقـل عـشـق به هـدفی بـرتـر و الهی نهـفـتـه است .

در بیت هـفـدهـم  این چـنـیـن اثـبـات می کـند که اگر هـدف این قـیـام  برای خلافت بود و برای هـیـچ امر الهی نـبـوده ؛ آن حضـرت با خانواده ی خود و با این تعـداد افـراد کـم هـرگـز به سوی کـربلا نـمی رفـتـنـد پـس هـدف این قـیـام  هـدفی منـفـعـت طـلـبـانه نـبوده و در بیت بیـست و یکم به هـدف  اشاره می کـنـد .

در بیت هجدهم بیان می دارند که تعداد دشـمنان آن حضـرت چون ریگ بیابان ها  بی اندازه  و بی تعـداد بود . مصرع دوم نیز کـنایه از کمی تعـداد یاران و دوستـان ایشان اسـت.

این رستخیز عظیم که نامش محرم است

 این دو بـیـت برداشته شده از شعـری از دیوان  حضرت حافظ است . البـته بـنده آن سـروده را فـقـط توانـسـتم از یکی از نسخ دیوان حافظ بـیـابم و در چـند نسخه ی دیگـرمورد دسـتـرس بنده یافـت نـشد .  اشاره ی این نکـتـه ضـروری است که این شعـر از هـر کـس باشـد به جهـت زیـبایی(کلام ، معـنا ) در اینجا آورده شده وبـس .

تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا        جان و دل افـتـاده اند از زلف و خـالـت در بلا

آنچه جان عاشقان را دست هجـرت می کشد        کـس نـدیـده در  جهان جـز  تـشـنـگان  کـربلا

 

این نیز شعـری  زیـبا  از حضـرت مولانا جـلال الدین  است از غـزلیات شـمـس .

کجـایـیـد  ای   شـهـیـدان   خـدایـی             بلا  جـویان    دشـت   کـربـلایی 

کجـایـیـد ای  سـبک رویان  عاشـق            پـرنـده تـر   ز  مـرغـان  هـوایی

کجـایـیـد     ای    شـهـان   آسمانی            بـدانـسـته  فـلک  را   در گـشایی

کجـایـیـد ای ز جان  و جا  رهـیـده            کـسی مـر عـقـل را گـویـد کجایـی

کجـایـیـد ای  در  زنـدان  شکـسـتـه            بـداده   وامـدران    را    رهـایی

کجـایـیـد  ای   در  مخـزن  گـشـاده            کجـایـیـد  ای   نوای   بی نوایـی

در آن بحـرید کاین عالم کـف اوست           زمانی    بـیـش   داریـد  آشـنایـی

کـف دریاسـت  صورت های  عالـم            زکـف بگـذر  اگر  اهـل  صفـایی

دلم کـف کرد کـین نـقـش سـخـن شد           بهل نـقـش و به دل رو گر ز مایی

این رستخیز عظیم که نامش محرم است

برای این ایام محرم تلاش شده به اندازه ی توان ، چـندیـن شعـر که  مربوط به این حادثـه بزرگ می شود را در اخـتیار خوانندگـان محـتـرم قـرار دهـیـم . امید است که این اشعار بتواند برای آنانکه در پی سـرودن شعـر آیـیـنی هـسـتـند نمونه ای قـرار گـیـرد . و با سرودن اشعاری  پـرمحـتوا شاید بتوانیم از چنگـال اشعار بی محتوا نجات پـیـدا کرده و با اشعار دقـیـق به درستی به محـتوای این حادثه  عـظیم  بپـردازیم .

 

 شعـری  از استاد قـیصر امیـن پور :

خوشا  از  دل  نـم   اشکی  فـشـانـدن              به   آبـی  آتـش    دل   را   نـشـانـدن

خوشا  زان   عـشـقـبازان  یاد  کـردن              زبان   را   زخـمه ی   فـریاد  کـردن

خوشا از نی ، خوشا از سـر سـرودن            خـوشا   نی نـامـه ای  دیگـر  سـرودن

نوای  نی  ،  نوایـی   آتـشـیـن  اسـت              بگـو از سـر بگـیـرد  ،  دلـنـشیـن است

نوای نی  ،  نوای  بی نوایـی  اسـت               هـوای   ناله هـایـش   نیـنوایـی   است

نوای  نی   دوای   هـر   دل   تـنگ             شـفـای خواب گـل ،  بـیـماری  سـنـگ

قـلم ، تـصویر جانکاهی است از نی              عـلم ،    تـمـثـیـل    کـوتاهـی    از  نـی

خـدا چون دسـت بـر لوح و قـلم  زد              سـر  او  را   به  خـط  نـی  رقـم   زد

دل  نی  ناله ها  دارد  از  آن  روز               از آن روز است  نی  را نـاله پـر سـوز

چه رفـت آن روز در اندیشه ی  نی              که ایـن سان  شد پـریـشان بـیـشه ی نی

سری سرمـست  شور و بی قـراری              چـو مـجـنون  در  هـوای  نی  سـواری

پـر از عـشـق نـیـستـان سـیـنه ی او             غـم   غـربـت ،   غـم    دیـریـنه ی   او

غـم  نی   بـند بـند   پـیکـر  اوسـت                هـوای  آن  نـیسـتـان  در  سـر  اوسـت

دلـش را با غـریـبی ، آشـنایی است                به هم اعضای او وصل از جـدایی است

سرش بر نی ، تنـش بر قعر گودال              ادب  را  گه  الـف  گـردید  ،  گـه  دال

ره  نی  پـیـچ  و خـم بـسـیـار  دارد                نوایـش   زیـر  و  بم     بسـیـار   دارد

سـری بر نیزه ای منـزل به  منـزل              به  هـمراهـش   هـزاران  کـاروان  دل

چگـونه  پـا ز گـل  بردارد   اشـتـر               که  با  خود  باری از سـر دارد اشـتـر

گـران باری به محـمل بود  بر  نی                نه  از سـر ، باری از دل  بود  بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر  داد               سـرش بـر نی ، نوای عـشـق سـر  داد

به روی  نـیـزه و شیـریـن   زبـانی               عـجـب  نـبـود  ز  نی   شکـر فـشـانـی

اگـر نی  پـرده ای  دیگـر  بـخـوانـد               نیـستـان  را   به    آتـش   می کـشانـد

سـزد گـر چشم ها در خون  نـشـیند              چـو  دریا  را  به  روی  نـیـزه بـیـنـد

شگـفـتـا  بی سـر  و سامانی عـشـق              به  روی  نـیـزه  سـرگـردانی  عـشـق

ز دست عـشـق در عالم هـیاهـوست               تـمام  فـتـنه هـا   زیـر   سـر   اوسـت

پریشان های زیبا

به مطلب گـذشته ما نقـدی وارد شد - البته بهتر است بگویم خرده ای – که متن را به زبان گـفتـار نوشته ایم و خواننده در حین مطالعه  گویا دارد به حرف زدن  نویـسنده گوش می دهـد و سبک و سیاق سخن گـفـتن در آن ملـموس است و گـفـتـند زیبا نیـست.

به خاطر این نقـد (خرده گـیری ) متـشکـریم . اما بنده این امر را نـقصی برای نوشته ی قـبلی ام حساب نمی کـنم و می گویم که :

عاریت کـس نپـذیرفـته ام    هر چه دلم گفت بگـو گـفـته ام

و با این زبان ساده و صادق خواستم عمق فاجعه را نشان دهـم .

*********                   ***************                          *******************

زین هـمراهان سـست عناصر دلم گـرفت     شیـر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گـشت ز فرعون و ظلم او        آن طور روی موسی عـمرانم آرزوست

زین خلق پـر شکـایت گـریان ، شدم ملول      آن های و هـوی و نعـره ی مستانم آرزوست

دی شیـخ با چـراغ هـمی گـشت گـرد شهـر    کـز دیو و دد ملول گـشتم و انسانم آرزوست

گـفـتـند یافت می نشود جسته ایم ما       گـفـت : آنچه که یافـت می نـشود آنم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعـد یار    رقصی چنـیـن میانه ی میدانم آرزوست

از بس از این مردم ایران جهل دیدم  که پادزهر و تریاقی بهتر از ادبیات و شعـر (الـبته نه هـر شعـر و ادبیاتی ) برای بیان احوال به ستوه آمده ی خود و احوال جاهـلیـت مردم نـیافـتم.

بیت آخر هم که تریاق ما بود ، حیف . چرا حـیف؟ معـلوم است برای چـنان شدن به لوازم بیـت زیر نیاز است :

ساقی و مطرب و می جـمله مهیاست ولی            عـشق بی یار مهیا نـشود یار کجاست

بلی برای یک دست جام باده بودن( الـبته باده ی عشق الـهی) و یک دست جعد یارشدن (این را هم بعدها به ما گیر ندهند شما یار الهی حساب کـنید ) ، ساقی و مطرب و می  نیاز است که هـیچ کدامش نیست ، از هـمه بدتر یار پـیداش نـیست .

البته همه ی اینها هـست و ماها نیـستیم ، چون که شاعـر می فـرماید :

دوست نزدیک تر از من به من است     وین عجب تر که من از وی دورم

چه کـنم  با  که  توان  گـفـت  که  او     در  کـنار  من  و  من  مـهـجـورم

آری و هو اقرب الـیه من حـبل الـورید .

ما مردمانی شدیم که خدا را پاک فراموش کردیم . بلی ۳  نوبت یا ۵  نوبت می رویم نماز می خوانیم اما فـقـط...... .

البته  همان نمازی که ما می خوانیم بهـتر از نخواندن است .

شرح حال ما شده این آیه که ( و لا تکونو کالذین نسوا الله فانـساهم انـفـسهم ) . شدیم  آن اشخاصی که خدا را فراموش کـردیم و بر اثر آن خودمان را هم گم کردیم . فراموش کردیم که ما مثلا  اشرف مخـلوقـاتـیـم . اگر قرار است خودمان را معامله کنیم ،  به بهای گزافـی خود را بفـروشیم و چه  خریداری بهتر از خدا که ما را به بالا تـرین و بهـترین قیمـت می خـرد که  ازادمان  کند .

برای اینکه مناسب آن خـریدار شویم باید بهای خود را بالا ببریم . می پرسید چگونه ؟ با اطاعت از دستورات خدا .

یکی از این دستورات که مورد نظر ماست ایـن است ( هل یستوی الذین یعلمون و لا یعلمون ) . آیا  بین دانا و نادان فرقی نیست و با هم برابـرند.

خداوند بین این دو فرق می گذارد . او دوست دارد که همه جز گروه اول باشند .

ملت که این آیات را نمی خوانند فـقـط چـسـبـیده اند به آن حدیـثی که کسی که معـاش ندارد  معاد ندارد . نمی گویـیم به فکر معـاش خود نباشید ، باشید ، اما یک مقداری هم  فکر و تامل خوب چیزی است . زیبا سروده است که :

خور و خواب و خشم و شهوت ، شغب است و جهل و ظلمت     حـیوان خبر ندارد  ز جهان آدمیت

افاده ها طبق طبق

حالا جالبـش این جاست که در ایران یک عـده ی کثیـری هستـند که ادعای باسـوادی دارند !!!! در عمل هـمه شان بی سوادند . هم از لحاظ مدرکی که گرفـتـند و هم از جهت کلی و غـیر مدرک .

مناسب حالشان :  افاده ها طبق طبق    سگها بدورشون وق وق

دم از قانون می زنند و حتی یک بار متن قانون را نخوانده اند ، چه اساسی گرفته و چه عادی . تازه برخی خوانده اند و عمل نمی کـنند که مثال بارز در ایران اوضاع اجرای قوانین راهنمایی و رانندگی از سوی مردم است .

هر چه بیشتر علم خوانی            چون عمل در تو نیست نادانی

در رشته هایی که در سطح جهان افراد متخصص در آن مورد نظر می دهند اکثریت ایرانیان متخصص بوده و نظریه پردازی می کنند.

عقل هم خوب نعمتی است والله .

در باب همین رانندگی  یکی می گفت که در کشور های خارجه فرهنگ صحیحی جا افتاده همه  رعایت می کنند . در شب هم  زمانی که پلیس نیست پشت چراغ قرمز می ایستند و.....

یکی نبود به او بگوید که بابا  فـرهـنگ آنجا جا افتاده ، اما آن فـرهـنگی که در تمامی خیابان ها دوربـین وجود دارد و برای کوچکـتـریـن خطای رانند گی باید جـریمه ای گزاف بدهی و بعدش هم اگـر گواهی نامه ی شما جلب شد تا چند سال به شما گواهی نمی دهند . البته پارتی و رشوه همیشه چاره ساز است . اگر این قوانین در ایران باشد که مردم یک روزه سـر به طغیان می نهند . البته آن قوانین ، قوانین خوبی است و باید هـم اجرا شود .

از انواع دیگـر بی سوادی چه بگویم که بسی طولانی می شود .

گر بگویم عـقـل ها را برکـند     ور نویسم بس قـلم ها بشکـند

البته یک عـده هم مقصر اصلی را دولت به مفهوم کلـا نـش در ایران می دانند که ما هم به آن نظر احترام می گـذاریم و تکـذیـبـش نمی کنیم .

*********                   ***********         ************

*برخی اعتراض کنان در باب نوشته های بالا خواهند گفت: می خواستی بگی شعر بلدی.؟

ما نیز جواب می دهیم : قصدم همین بوده که با شعر کلاس بیایم. مشکلی است ؟ دعوا دارید؟

ما که اهل دعوا نیستیم     ور اگـر هستیم  حالا نیـستـیم

* اکنون اعتراض ها بلند می شود که همه ی ملت ایران جاهـلنـدو شما فـقـط  جاهـل نیـستـید .

ما کی این حـرف را زدیم ؟ ما در این متن نگاهـمان به اکـثریـت بود . اکـثـریت می تواند 1+50  باشد یا بیـشتر . خودمان هم در صدر جاهلانی که جهل شان بسـیط است .

* برای آنان که این متن را پـر از تناقـض می یابـند توصیه می شود که مقـداری مطالعه را بالا برده و کمی عـقلانیـت چاشـنی آن کرده و از دید نویسنده نیز آگاهی پیدا کنند . بویژه دوست عزیز مان س .علی .ح.خ.م  و خواهر زاده ی .....

*ما نیز شاید ، حالا شاید ، دست از این پریشان گویی ( تواضع در متن ) برداشتیم و این وبلاگ را ادبی اش کردیم .منظورم این است که شعر حافظ و مولانا و سعدی و.... در آن بـنویـسیم .

سخن آخر

رو سر بنه به بالـین تنها مرا رها کن      ترک من خراب شبگـرد مبتلا کن

از من گریـز تا  تو هم در بلا نیـفــتی    بگـزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کـنج غـم خزیده    بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن .

داشته ها و نداشته ها

جز از نیک نامی و فرهنگ و داد      ز کردار گیتی مگیرید یاد

« هموطنان عزیز و با فرهنگ مان »

این چند کلمه را هزاران بار در جملات مجریان برنامه ها و افرادی که خواستند قدرت اجرایی را در ایران به دست گیرند شنیده ایم .حالا می خواهیم به داوری در این باره بنشینیم . ادعا از من قضاوت با شما . البته در موارد گفته شده استثنا هم وجود دارد و در این متن به اکثریت اشاره شده است و اقلیتی نیز وجود دارد یا حداقل امید داریم وجود داشته باشد.البته در همه جوامع فرهنگ وجود دارد اما به  درست و نادرست تقـسیم می شود.

هنر

وجود تئاتر به صورت پر رونق در جای جای ایران  نشان دهنده ی فرهنگ ماست .سینما را که نگو ، دیگر داد همه در آمده حتی خود کارگردانان و بازیگران واقعی (نه هر دماغ عمل کرده ای). همین طور انواع هنر های دیگر اعم از شعر و موسیقی و .....

کتاب

 یک خبر خوشحال کننده ، سرانه ی مطالعه در ایران به 17و 18 دقیقه رسید . !!!!!!!! (احتمال دروغ این خبر صد در صد است . البته باید دید که ملاک سرانه ی مطالعه را چه در نظر گرفته اند)من نمی دانم ملتی که تا سال قبل سرانه مطالعه ی شان به زور به 2 دقیقه می رسید یکهو چطور به این درجه رسیده ( البته ایرانیان در مطالعه ی کتابهای مزخرف و چـرت و پـرت می توان گـفت که در سطح جهان رتبه ی اختصاصی دارند که برای هـیـچ ملـتی قابل رسیدن و دستـیـابی نیست) . نه قیمت کتاب پایین آمده و نه خرید کتاب بالا رفته .

خبری خوشی شنیدم در باب برداشت یارانه ی کتاب ها ، همان جا فاتحه کتاب خوانی را در ایران خواندم .

چون افراد کتاب خوان که بر پیشانی شان ننوشته که کتاب خوانیم ، پس چگونه می خواهند آنها را شناسایی کـنند. من سوار یک پیکان اهل دوغ که تاکسی بود شدم و راننده که سنی در حدود 50-60 داشت برای من کمونیسم را با آوردن اسم چند کتاب توضیح می داد . من مانده ام این افراد چگونه شناسایی خواهند شد .

حافظ ، حافـظـه ی ما ایرانیان است ؟

روز حافظ که میشه با هزار پز و افاده در اخبار می گوییم که هر ایرانی درخانه در کنار « قرآن » یک حافظ (مجاز از دیوان حافظ ) نیز دارد . به قول یکی از بزرگ دوستان ما  فقط حافظ دارند و دیگرکسی نیست که حافظ بخواند . همانطور که سخن خدا را نیز ما فقط در خانه نگه داری می کنیم . اگر ایرانیان کـلکسـیونر می شدند کـلکسـیونر خوبی می شدند.

همسایه

همسایه و همسایه گری که در ایران بسیار پیـشرفـته است به خصوص با آپارتمان های جدید، فرهنگ آپارتمان نشینی یک دویست سیصد سالی است که در ایران جا افتاده است و همه ما مراعات حال دیگر همسایه هایمان را می کنیم و هیـچ آزاری به هم نمی رسانیم ( جان خودم)

شهر ما  خانه ی ما ؟

با این جمله فهمیدید که منظورم چیست و چه می خواهم بگویم . بله سطح شهرهای ما را مشاهده نمایید می بینید که شهر ما واقعا خانه ی ماست زیرا همان طور که خانه ی خود را آلوده می کنیم شهر مان را نیز بی نصیب نمی گذاریم

به رودخانه های شهرمان که خیلی رحم می کنیم .

رانندگی

از یک خارجی می پـرسند در ایران چیزی نظر شما را جلب کرد ؟ او پاسخ داد : بلی . گفتند چه ؟ گفت اینکه : ایرانی ها در هنگام ورود و خروج از در بسیار تعارف می کنند  اما در هنگام رانندگی لحظه ای ، دریغ از لحظه ای رحم به یکـدیگـر.

قوانین راهنمایی و رانندگی اصولا نوشته شده که ما آنها را رعایت نکنیم . چراغ قرمز را رد دهیم ، ویراژ دهیم ، لایه بکشیم . پل عابر پیاده را بیهوده نصب کرده اند ، خط عابر پیاده یک چیز مزخرفی است و ا لی ماشاء ا...

لباس

تمامی لباس هایی که در ایران دیده می شود لباس هـایی کاملا ملی و مذهبی و ملت اصلا تحت تاثـیرنیستند . خوب البته حق با ملت است چون در کشور تورم وجود ندارد می روند دنبال این لباس ها که می توان گفت که هم ارزان تر و هم باکـیـفـیت تر از برخی تولیدات داخلی است . البته نا گفته نماند که بسیاری از برندهایی(مارک) که به مردم قالب می شود توسط دوزندگان داخلی نصب می گردد.

 سالیانه یک نمایشگاه لباس با طرح هایی ایرانی که بیشتر لباس هایش برای زنان است می زنند که آدم قیمت ها را می بیند راه خود را کج کرده و به سمت دیگر می رود .شاید طرح این لباس ها (مردانه ، زنانه) زیبا باشد اما گویی به این نیاندیشیده اند که اقشار مختلف جامعه باید این لباس ها را بخرد و بپوشد و تازه هیچ کارخانه ای حاضر به تولید صنعتی این لباس ها نیست . و....

چشم و هم چشمی یا مد

به علت با فرهنگ بودن این ملت این مقوله که اصلا در ایران وجود ندارد تا ما در این باب بحث کـنیم . من وقت می دانم که بسیاری از مشکلات این مردم از این عمل می باشد . این مقوله در بسیاری ازحـیطه ها رسیده و یکی از عوامل فـلج کننده ی اقتصاد  کشور شده است ، زیرا موجب خرج نادرست می شود که  خود این خرج نادرست ببـینـید چه می کند. زن با شوهر دعوا می کند که من فلان چیزی را کوکب خانم دارد می خواهم و مرد مجبور است بیشتر کار کند که با تعدد کارها به مد لوازم لوکس که قالبا از خارج از ایران وارد می شود موجب می شود که سرمایه ملی از کشور فرار کند.و..................

مد حتی به مهـریه ها هم رسیده ( وا ... دختر پـروین خانم هزار تا سکه گذاشته . من مگه چیم از اون کمتره ، من دو هـزار تا می گزارم ) .

اگر اینها ملاک یک ملت با فرهنگ ( با معنی نیک) نیست ، ملاک های درست را به ما اطلاع دهید و ما نیزبا آن ملاک ها آشنا شویم و خود این ملاک ها را در سطح جهان پخش می کنیم .

این گفتار در اینجا به پایان نخواهد رسید و امید است که زندگی و محلتی باشد در این باب دوباره داد سخن دهیم .