شبی در اتـوبـوس شهری
در ایستگاه اتـوبـوس منتظر اتـوبـوس بودیم که سـر و کـله ی اتـوبـوسـی پـیـدا شـد و با ایـسـتـادن اتـوبـوس در برابر ایستگاه مشاهده نمودیم که که افراد چون ارتشی آما ده ی حمله برای ورود به اتـوبـوس دست و پا می شکنند ، هم مال خود را و هم مال دیگران را . نه احترام به بزگـتری برای ورود نه ..... البته این اعمال می تواند به چند دلیل باشد
1 . عدم آموزش شیوه ی صحیح سوار شدن به اتـوبـوس ها
2 . بالا رفـتن قـیمـت بـنـزیـن و به طبع آن بالا رفـتـن قـیـمـت سواری ها و رغـبـت افـراد برای اسـتـفاده ی بـیـشـتـر از سـرویـس های عـمـومی و عـدم وجود اتـوبـوس های کافی
3 . وجود فـرهـنگ والای احـتـرام به دیگـران در میان ما
پـس از سوار شدن بر اتـوبـوس و کـسـب مکانی برای نـشـسـتـن ، به قـدرت فـوق العاده ی بانوان گـرام ایرانی در تصرف صندلی های اتـوبـوس حتی در بخـش مـردانه نـیـز پی بـردیم و فـهـمـیـدیـم که اگـر در نـزد راننده ی گـرامی نـیـز صـنـدلی بود آنها آن صـنـدلی را نـیـز فـتـح می کـردند .
به قول یکی از دوستان گـرامی که : چـنـگـیـز اگـر زن بود نه نـیـم جهان که تمام جهان را فـتـح می کـرد حـتی امکان داشت امریکا را نـیـز کـشـف و فـتـح کـنـد .
پـس از این موارد بایـد به عـدم وجود هـر گونه آلودگی صوتی در اتوبوس ها اشاره نمـود که در این مورد مردان پا به پای بانوان گـرام تـرک تازی و یکه تازی می کردند و با نغمات ملکوتی خود گوش جان را به نوازشی خراش گونه میهمان می نمودند
با ورورد تعدادی از جوانان و نوجوانان پاک ایرانی به اتـوبـوس و مراجعات آنها به قسمت نهایی قـسـمـت فـتح شده ی آقایان به این نکـته پی بردیم که ادامه ی بازار چـشـم چـرانی خـیـابان ها به اتـوبـوس انـتـقـال پـیـدا نموده و بازار به گـرمی بازارهای بورس وال استریت گـرم می باشد و تمامی جوانان به آن سـمـت چـشـم دوخـتـه اند . ما که سمت خانم ها را نـدیـدیـم اما کـرشمـه و ناز زیادی باید در آنجا خوابـیده باشد که چـنـیـن مـشـتـری های پـر و پا قرصی دارد و الا چه دلیلی دارد که جوانان پاک ایـرانی که در برخی از مراسم مذهـبی جان فـشـانی ها می کـنـنـد دسـت به چـنـیـن اعـمالی زنند ( حـتما حکمتی بود )، الـبـتـه من به یاد این آیه افـتاده که « انما المومنون اخوه » و براساس این آیه این برادران به افـراد آن سمت به چـشـم یک خواهـر می نگـرند و در چـنـیـن نگاهی گـناهی نـیـسـت ( خدایا ما را به خاطر تهـمـتی – چـشـم چـرانی ، هـوس رانی - که به این جوانان پاک ایرانی زدیم ببخشای ). البته باید این را نـیـز بگویم که بالاخره باید از یک جایی هـمـسـر پـیـدا شـود دیگـر و چـه جایی بهـتـر از این جا ، چون به محض پـسـند فـرد می توانـیـد تا دم در خانـشـان برای یادگـیری آدرس و برای انجام امر نیک خواستگاری اقـدام شود .
به این می اندیشیدم که آینده سازان مملکت همین جوانان خواهند بود ؟ خدا ما را نجات دهد و نپـسـنـدد که جاهلان بر عاقلان حکومت نمایند و جاهلان را عاقل نماید .
از این موضوع که بگذریم در اتـوبـوس که بودیم دو عدد بانو( فاتح ) که در پـشـت سـر ما نـشـسـتـه بودند در باب ماه مبارک رمضان سال 89 صحـبـت می نمودند و می گـفـتـنـد که گـرفـتـن روزه در تابستان امری سـنگـیـن می باشد و شکایت می نمودند که مردم چـرا ایـنگـونه شدند و ایمان ها و اعـتقـادات ضـعـیـف شـده و دیگـر مردم کم روزه می گـیرند و عده زیادی از مردم با بی شـرمی کامل در انزار عمومی به روزه خواری می پـردازند و کسی نیست آنها را هدایت نماید .
نمی دانم چه شد که ناگاه صحبت آن دو بانوی ارجمند به دشت پـربلای کربلا کـشـیـد و از بزرگ سرباز در قـنـداقـه ی حضرت سید الشهدا حضرت علی اصغـر سخن می گـفـتـنـد و می گـفـتـنـد که آنها به آن طفل صغیر نیز رحم ننموده و ذره ای آب به او ندادند و..... شاید به خاطر اینکه تـشـنگی بر اثـر روزه در گـرمای تابستان را با تـشـنگی کـربـلا قـیاس می نمودند ، شاید
ما نیز نفهمیدیم که چرا در این موقع از سال بحث از ماه رمضان سال بعد می نمودند . شاید از دوراندیشی آن دو بانوی گرام خبر می دهد و شایدهای دیگر .....
در حـیـن گوش نمودن به صحـبـت دیگـران ومـشاهـده ی انجام برخی اعمال نکو ، ناگه متوجه شدیم که شلوار مان ( قدیمی ها بخوانـنـد تـنـبان ) به چـیـزی چـسـبـیـده است ،که دیدیم ای دل غافل ، یکی از بافـرهـنگان ایران چون نمی خواسته آدامس خود را در خـیابان یا کـف اتـوبـوس بـیانـدازد در پـشـت صندلی که جلوی ما بود چـسـبـانده و با طعـم نکوی توت فـرنگی ما را مزین نموده است . با هـزار1 زحمت در همان مکان شلوار خود را کمی پاک نموده و تا جایی که توانـسـته آدامس را نیز از پـشـت صندلی برداشـتـیم و در دل گـفـتـیـم که در این ماجرا خود نـیـز مقـصـر بودیم که اگـر مراقـب بودیم این بلا بر سـر نمی آمد. این بود که به سفارش یکی از بزرگان در باب مراقبه پـی بـردیـم و خدا را شکـر نمودیم که توانـسـتـیـم با پاک نمودن آدامس خـدمتی بر خلق الله نماییم و لعنت بر آنان فـرستادیم که خواهان زیبایی خیابان ها نـیـسـتـنـد .
این گذشت تا آنکه دو عدد کودک با دو پای کودکانه نرم و نازک چـسـت و چابک به کنار یکدیگر نشـسـته و باب صحبت را گـشوده و در مورد کارتون های ( با فـرهـنگ ها بخوانند پویا نمایی ) خود یا به قـول امروزی ها انیمیشن های خود داد سخن سر می دادند. یکی می گفت من پاندای کونگ فوکار دارم تو چطور؟ آن یک بحث از دیو و دلبر نمود و رشته ادامه داشته تا بتمن و خرمن و دیگر من ها . یک جمله ی جالب از یکی از این کودک ها شـنـیـدیـم و آن این بود که من به اندازه ی یک کیسه کارتون دارم اما مامان گرامی آنها را مستور و قایم نموده است.
گـفـتـیـم چه بچه ی دلیری که در حضور مادر چنین درشت گوید و شاید مادر دل می گفت : بگذار برسـیم خانه استخوانت می شکنم . والله اعلم
ما ماندیم که این مادر کار نکویی نموده که کودک خود را از تعدادی از این جنگولک بازی ها دور نموه است یا نه ؟ پاسخ با شما
حال با دستانی آدامسی به ایستگاه مورد نظر رسیده و دنبال بلیط های گرام برای پردازش می گشتیم که الحمد لله یافـت شد و ما نـیـز با یک خـسـته نـباشـید ( خسته نه ، باشید ) بلیط را تحویل داده و جان خود به خانه ، آنجا که وصف آرامـشـش را کـنون بـیـش از هـمیـشـه درک می نمودیم شـتـابـیـدیم .
1. با گفتن لغت «هزار» به یاد این شعر افتادیم که :
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هـزار دیده تماشا کنم ترا
مورد استفاده ی جوانان پاک ایرانی .