زیبای تکراری
هدیه به تمامی آنانکه ما را با تمام کاستها و به قول خود تحریف ها تحمل نمودند و آنانکه که اندکی آنها را آزرده ایم . امیدواریم با خواندن این داستان تکراری اما شیرین لبخندی برلبانشان ببینیم
دو نـفـر بچه ی مقـبـول قـشـنـگ نام ایـن سـنجـر و آن یک هوشنگ
هـر دو هـم بازی و هـم قـد بودنـد راه یک مـدرسه می پـیـمودنـد
بود سـنجـر نـنـر و دردانه باعـث زحـمت اهـل خانه
تا کـسی حـرف به سـنجـر می زد دهـنـش کج شـده و عـر می زد
به کـسی هـیـچ نـمی کرد سلام داشـت عادت به دروغ و دشـنام
صبح ها دیر ز جا برمی خاسـت پس نمی رفت سوی مدرسه راست
بـیـن ره خـنـده و بازی می کرد به دکان دسـت درازی می کـرد
دسـت و رو هـیچ نمی شـسـت به آب چـرک می کـرد ورق های کـتاب
صبح ها هـیـچ سـر درس نـبـود از کـسی در دل او ترس نـبـود
روز و شب شاکی از آن طفل صغـیر پـدر و مادر و اسـتاد و مـدیـر
مـتصل خـنـده به مردم می کـرد قـلم و کاغـذ خود گـم می کـرد
بود هـوشنـگ به عکـس سـنجـر پـسری ساعی و باهـوش و هـنر
مادرش دایـم از او راضی بود اهل خانه هـمه از او خـشـنود
زودتر از هـمه رفـتی سـر درس از خـدا در دل او بـودی تـرس
درس می خواند شب از روی کتاب مشق خط کرده و می کرد حساب
پـدرش کوشـش هـوشنـگ چو دیـد از پـی تـربـیـتـش رنـج کـشـیـد
چـون کـه در داخـله تحـصـیـل نمود به سوی خارجه تعـجـیـل نمـود
سـیـنه اش از هـمه عـلمی پرگـشت رفـت در خارجه و دکـتـر گـشـت
رفـت و برگـشـت یکی دانـشـمنـد پـدر و مادرش از وی خـرسـند
زن گرفـتـنـد برای هـوشنـگ از یکی طایـفـه ی با فـرهـنگ
دخـتـری بود هـنرمنـد و ظریـف خوشگل و باشرف و پاک و عـفـیف
دیـد هـوشنـگ و پـسـنـدیـد او را از هـمه طایـفه بگـزید او را
زن و شوهـر چـو به هـم یار شدند خانه ای خـوب خـریـدار شـدنـد
روز اسباب کـشی چـون برسیــد گـفـت هـوشنـگ که حـمال آریـد
بود حمالی ، تـریاکی و خوار عاجـزو مضطر و بیکـاره و زار
گـفـت هـوشنـگ : که ای بـیـچاره از چه هـسـتی تو چـنـین بیکاره ؟
از چـه ایـنـقـدر کـثـیـفی آخـر؟ لاغـر و زرد و ضـعـیفی آخر ؟
گـفـت حمال که گـشـتـم عاجـز چونکه من درس نخواندم هـرگـز
مادرم مرد و پدر نـیـز بـمـرد مـدعی مال مرا یکـسـره بـرد
مـن که بی عـلم و سـلنـدر بودم مـدتی ایـن در و آن در بودم
گه عرق خوردم و گه بنگ زدم تا که تریاکی و ا لـدنگ شـدم
پس از آن ناخوش و بیچاره شدم عاقـبـت مفـلس وایـنکاره شـدم
کـرد هـوشنـگ چو بسـیار نـظر دیـد او هـسـت مـثـال سـنجـر
گفت هـوشنـگ : تو سـنجـر نیستی؟ گفت : اری ، ز کجا دانستی ؟
گفت این بر همه مردم حالی است تـنـبـلی عاقـبـتـش حمالی است
هـر که او می کـند از درس فـرار آخر کار شود مفـلس و خوار
ملک الشعرا بهار – مثنوی ها – تـنـبـلی عاقـبـتـش حمالی است
نکـته ها :
هر شغلی ارزشمند است .اما ارزش ها متـفاوت است و کم و زیاد می زند. در اینجا هـدف استاد زشت دانـستـن تـنـبـلی بوده است نه زشت شمردن حمالی . چه بسا حمالی که یک لقـمه نان حلال می برد خانه ، از هزار تا مهنـدس و دکـتری که نان حرام می برند شرافـتمند تر است .
این داستان هم مثل همه داستان هایی که در این باب گفته شده است اما زبان شعری اش آن را شیرین نموده و اینکه از آن زمان این مساله وجود داشته و دارد .
برخی از قسمت های این داستان یک مقـدار با زمان کنونی هم خوانی ندارد اما باید گفت که کل آن خوب بیان شده .
بیت های 20 تا 22 که موضوع محبوب جوانان ایرانی در همه ی دوران ها بوده است . جالبش اما بیت 23 است که زن و شوهر با تلاش هم به خرید خانه (که یکی از مکان های مهم زندگی و حتی مهم تر از جشن های چند میلیونی است) می پردازند و در ابتدا خواستگاری هم کسی از آقا هوشنگ خانه نخواسته بود ، بالاخره رسم دوره و زمانه عوض شده و دیگر این طور نیست.